یک نفس خون آشام ....
زیر لب ببخشیدی گفتم و به طرف پله ها رفتم! که صدای سردش ذهنم را آزار میداد گفت: امروز باید تمرین را شروع کنیم دو هفته بیشتر وقت نداری یادت رفته!؟لبم را گاز گرفتم و قیافه ای بسیار سرد گرفتم و گفتم:بریم!هری به طرف من آمد و بقیه هم پشت سرش!گفت:از این به بعد برای تمرین به حیاط میریم!سرم را تکان دادم!پوذخندی زد!و خودش جلو تر از بقیه از پله ها پایین رفت!عصبانیتم جوری بود که میتوانستم یک سیلی به گوشش بزنم ولی خودم را کنترل کردم!پله ها را به آرامی پایین رفتم متیو هم با من به پایین آمد گفت:از دست او ناراحت نشو!او فقط از بین ما با نیکولاس خوبه!حتی بعضی وقت ها با عمو هم خیلی بد دعوایش میشود!عمو هم مجبور میشود بدجوری بسوزانتش!سرم را تکان دادم!!در خانه را باز کردم متیو به من نگاهی انداخت و گفت:بدش میاید کسی موقه ی تمرین دور و برش باشد میبینمت!دستم را تکان دادم و در را خانه را بستم!به درخت سرو تکیه داده بود گفت:خب اولین تمیرین را شروع میکینم!باید کمی ذهنت قوی بشه تا بتوانی شبیه پردازی بکنی!پس بیا یک بازی انجام بدیم ،من قایم میشم تو من را پیدا کن!ولی ممکن است من لحظه بهت حمله کنم!آماده ای؟از پله ها پایین آمدم و درست وسط محوطه ایستادم!سرم را تکان دادم،لبخندی زد و گفت:خوبه!این بازی فقط یک قانون داره آن هم این است اگر من را پیدا کردی نباید بزاری فرار کنم وگرنه بازی از اول میشه!یک دفعه غیب شد ولی صدایش در اطرافم پیچید:یک دو سه شروع!چرخیدم و به اطراف نگاه کردم!سکوتی کل جنگل را فرا گرفته بود به بالای درخت ها نگاه کردم!هیچ چیز نبود!صددای کلاغ سکوت را شکست آرام آرام پرواز کرد و دقیقا روبروی من نشست!شروع کرد بر روی زمین منقارش را کوبیدن!چرخیدم و به عمق جنگل نگاه کردم!احساس سرمای بسیار شدیدی به من دست داد!برگشتم کلاغ پشتم نبود!شاید رفته و من متوجه نشدم!شانه هایم را بالا انداختم و دوباره برگشتم!هری قشنگ روبرویم بود!دماغم قشنگ به گردنش می خورد،نفس هایم بلند و کشدار شده بود ولی سریع بر خودم مسلط شدم و سفت بغلش کردم!به بالا نگاه کردم با پوذخند نگاه میکرد!گفت:فعلا!از بغلم غیب شد!چشمانم گرد شد ولی بعد تیزی چاقویی را بر روی گردنم احساس کردم!حالا میتونم به راحتی بکشمت بدونه این که کسی بفهمه ولی این عهد لعنتی نیزاره!قبلا یکم دفاع شخصی می رفتم!دستم را بر روی چاقو گذاشتم و به سرعت برگشتم از دستم خون چکه چکه بر روی زمین می ریخت به دستم نگاه کردم که چشمانم گرد شد!خونم قرمز بود ولی رگه هایی از نقره ای درونش دیده میشد!دستم به سرعت دوباره خوب شد ولی خون هنوز بر روی زمین بود!هری با چشمان گرد شده به خون نگاه میکرد !بعدا هم میتونستم در رابطه با خون فکر کنم الان باید این بازی لعنتی رو میبردم!به طرف هری رفتم و محکم بغلش کردم!چشمانش گرد شد و به من نگاه کرد،چه طور بود یکم باهاش بازی کنم!گفتم:من خیلی دوستت دارم هری!مردمک چشمانش کوچیک شد و با دهان باز نگاهم کرد!ادامه دادم:مخصوصا که الان از ده ثانیه گذشته و من توانستم تو را بگیرم من بردم!محکم حولم داد و گفت:لعنتی!لبخند زدم،گفتم:من عاششق بازیم!میدونی همیشه من باید برنده باشم حتی برای بردن حاضرم جونم را بدهم!دفعه ی پیش نزدیک بود این کار را بکنم ولی خب به جای من یکی دیگه مرد!هری پوذخند زد و گفت:من دومین بار که میبازم مطمئن باش این اصلا چیز خوبی نیست!بقیه تمرین برای شب و به طرف خانه رفت!لبخندم پر رنگ تر شد و شروع به خندیدن کردم!نیکولاس از روی یک درخت دقیقا جلویم فرود آمد!لبخند زد و گفت:خیلی خوب هری رو داغون کردی مبارزه تون را دیدم!هری گفت از دو نفره باخته میدونی جز تو از کی باخته من!البته تا به حال به مارتین مبارزه نکرده چون این طوری میمیره!پوذخند زد!گفتم:پس فکر میکنه خیلی قویه!سرش را تکان داد گفت:قویه!نمیفهمم چه جوری از توی کوچولو باخت!به خونم که بر روی زمین ریخته بود نگاه کرد!گفت:تولدت مبارک!ابرو هایمبالا رفت و گفتم:2 روز تاد تولدم مونده 15 آبان!سرش را تکان داد و گفت:تغیراتت دارد زودتر شروع میشه به هر حال پیشاپیش مبارک!و به طرف خانه رفت! ادامه دارد
نظرات شما عزیزان:
هری کاری کرد که به ایستم!:کجا!!!!!! برگشتم و با چشمان گرد شده نگاهش کردم!صدای
پاسخ:امشب :-)
پاسخ:باشه :-) از این جور آدما زیاد پیدا میشه نباید بهشون توجه کنی
پاسخ:باشه
پاسخ:کریپی پاستا یک گروهه تو چت لوکس بلگ برات توضیع قشنگ تری میدم
پاسخ:آره وای من عاشقشونم هر چی خواستی بدونی ازم بپرس جف که عالیه ولی عالی تر از جف هم هست
تو داستان تو من به ترتيب از هري و آتريسا خوشم مياد.
پاسخ: ونسس که الان مطمئن نیستیم مرده یا زنده است و جیمز!نمیدونم چیرا ازش خوشم اومده تا الان البته تا ببینیم چی میشه
پاسخ: خودم تو داستان آتریسا رو دوست دارم و نیکولاس
پاسخ:شخصیت هری جوریه که باختن متنفره!اگه ببازه فکر میکنه بازی هنوز ادامه داره و میتونه آتریسا رو ببره!
وب باحالی بوود..
زیاد ندیدن دروغ چرا
ولی سر فرصت میام
مرسی اومدی سگ جوونم
فداووو یا حق
پاسخ:ممنون خوش حال میشم
ميگما،يه دفه قسمت سومم بزارم امشب ديگه! بدجوري دستم به قلم رفته امشب اصلا چسبيده به قلم.
پاسخ:آره بزار ببینیم بعدش چی میشه!هری خیلی زود تلافیش رو سرش میاره
پاسخ:ok
پاسخ: خیـــــلی خوش حالم
پاسخ:لطف داری عزیزم
پاسخ:باید عالی باشه
پاسخ:خوندم خیلی خوب بود منتظر بقیش هستم
پاسخ:مرسی الان میرم می خونم :-)
: X
: )
< br />
پاسخ:شما خودتون بهترینی....
پاسخ: خواهش میکنم عزیزم این تنها کاری بود که میتونستم در برابر نظر های قشنگت انجام بدم
پاسخ:ممنون
برچسبها: ماه شوم,